پستچی آمد. موتورش را گوشه ایی پارک کرد. نامه ها را یکی یکی بٍٍٍر زد. سرش را بالا گرفت به پنجره های آنسوی دیوار نگاه کرد. انگار که مدتها بود کسی آنجا نبود. زنگ زد. زنگ زنگ زده بود. صدایی هم نیامد. نامه را نگاه کرد. آدرس همان بود. انگار مدتها بود که کسی انتظار نامه نداشت. یا آنقدر به انتظار نامه نشسته بودند و نیامده بود که بی خیالش شده بودند. بی خیال همه چیز. کلن دوره بی خیالی و بی خبری است انگار. از لای در نامه ارا انداخت تو. یعنی سعی کرد اینکار را بکند. اینطرف باد آرام پیچید و خس و خاشاک را کنج در جمع کرد. نامه معلق بین زمین و هوا از لای در آویزان مانده بود. ♥♥♥ دختر و پسر ♥♥♥...
ما را در سایت ♥♥♥ دختر و پسر ♥♥♥ دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: هستی
بازدید: 147
تاريخ: 24 / 12 / 1391 ساعت: 1:30