بعد از 3 هفته بالاخره امروز اومدم
بعد از 3 هفته ای که شبیه یه دوی ماراتن خسته کننده بود، تو این 3 هفته، پشت سرهم برام اتفاقای بد ریز ریز می افتاد و خبرهای بد می شنیدم. درسته که ریز ریز بودن ولی اینقدر زیاد و از همه طرف بودن که طاقتمو برده بودن.دیگه خسته بودم. مرخصی گرفتم رفتم خونه که حال و هوام عوض شه و خستگیم در بره ولی وقتی رسیدم فهمیدم روز قبلش دوست صمیمی خواهر کوچیکترم فوت کرده... دیگه حال و روز ما تو این چند روز گفتن نداره....
خلاصه تنها فایده رفتنم به خونه این بود که تونستم کنار خواهرم باشم وگرنه خودم خسته تر از قبل برگشتم.
این دلیل غیبت این 3 هفته ام. اتفاقا یه مطلب گذاشته بودم ثبت موقت کرده بودم که یه باز خوانی بکنم بزارمش ولی نشد...
باتشکر خیلی زیاد از دوستانی که تو این مدت پیام دادن ازم خبر گرفتن.
*************************

یادمه بچه که بودیم اسم فامیل که بازی می کردیم به جای اشیا همون اسم حیوون یا گلمون رو می نوشتیم جلوش یه پ می ذاشتیم یعنی پلاستیکی مثل میمون پلاستیکی، گوسفند پلاستیکی و ...
این روزا خیلی یاد اشیا اسم فامیل میافتم آخه دنیا به نظرم غیر واقعی میاد. انگار همه چی پلاستیکی شده دوستی پلاستیکی، عشق پلاستیکی، درس پلاستیکی ، خوشحالی پلاستیکی حتی گاهی به نظرم غم و غصه هام پلاستیکی میان...
نمی دونم دنیا پلاستیکی شده یا از اول پلاستیکی بوده ما بچه بودیم متوجه نمی شدیم...
با این همه، زندگی رو با وجود پلاستیکی بودن دنیا دوست دارم به قول فروغ
آه ای زندگی منم که هنوز
با همه پوچی از تو لبریزم
نه به فکرم که رشته پاره کنم
نه برآنم که از تو بگریزم...
ما را در سایت ♥♥♥ دختر و پسر ♥♥♥ دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: هستی
بازدید: 151