
چقدر خوب بیاد دارم اولین سیگار را ... چقدر خوب یادم می آید سرفه های از پی هم را ... باران اما نمیبارید ... من خودم به جای آسمان به جای همه دلگیری ها رعد میزدم ...برق میزدم و می باریدم ...
آسمان اما انگار هنوز زمانش نرسیده بود که ببارد ... من اما بی هیچ اجازتی بارانی بودم ...بعد ها اما آسمان هم بارید ... بارید به حال من ... سخت هم بارید ... بی امان هم بارید ...
بعد از اون من خودم رو برای سیگارهایم به آتش کشیدم ...همه وجودم رو به آتش کشیدم... آسمان بارید ... آتش من اما خاموش نشدنی بود ...
آسمان بارید ...سخت هم بارید ... بی امان هم بارید ... من رعد زدم او بارید ... من برق زدم ... او بارید ... سخت هم بارید ...
ضبط را روشن میکنم و صدای شاد و بی کیفیت مامان فضا رو پر میکند بگو "مامان "عزیزم بگو " مامان "... صدای ضعیفی نامفهوم میگوید" مامان " و صدای شاد مامان که با هیجان میگوید دیدی محسن گفت مامان و صدای خنده مردانه ای فضا را پر میکنه و صدای هق هق گریه من در بین صدای خنده آنها گم میشود ...
این روزها اسم سیگار هم ناراحتم میکند ... همشان را در می آورم میچینم رو برویم نخ به نخ ... قرآن کوچکم را می آورم و بغل میگیرم و آرام اشکهایم میریزد ...
پ ن : از پکهای عمیق هم میترسم از بوسه های محکم ... از تو از او میترسم ... این روزها به جای نخ های سیگارم خودم را به آتش میکشم ...
♥♥♥ دختر و پسر ♥♥♥...
ما را در سایت ♥♥♥ دختر و پسر ♥♥♥ دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: هستی
بازدید: 140