ساعت ۳۰: ۶ صبح است نشسته ام روی یکی از صندلی های دو تایی رو بروی هم و زل زده ام به پنجره ی مه گرفته اتوبوس ...
تکان های ارام و گرما و بی خوابی دیشب مرا به خلسه میکشاند ...
چرخ دنده ای پر هیاهویی ذهنم که از گردش می ایستند گویی اهرم های پلک هایم هم از کار می افتند ... آرام آرام ذهنم به خواب میرود و پلک هایم روی هم می افتند .
صدای دعوا و اکا مکایی زنی سر صندلی چرتم را پاره میکند ، از جایم بلند میشوم چشم هایم سیاهی میرود... با سر اشاره میکنم که سر جای من بنشیند ٬ بلکه دعوا خاتمه یابد ...
سرم گیج میرود ... دستانم را محکم تر دور میله سرد اتوبوس چفت میکنم ...
توی سرم پر میشود از صدای خنده ی دختری جوان ... خنده هایی که گویی تمامی ندارد،بر میگردم به صورت خندانش نگاه میکنم ، گوشیش را سفت تر به گوشش می چسبانده گویی میترسد آوای از بین کوشی و گوش هایش به بیرون درز کند ،ناخود آگاه دستم را توی جیب کوله ام میکنم و گوشیم را در می اورم نگاهی به صفحه اش می اندازم و دوباره میگذارمش سرجایش وبا خودم فکر میکنم دخترک این وقت صبح با که حرف میزند ... ؟؟؟ ...
کسی به سرعت از کنارم میگذرد و ارنجش را محکم به پهلویم فرو میکند ،دستم را به پهلویم میگذارم و از شدت درد چشم هایم را میبندم ...
کسی بلند میشود پنجره ی مه گرفته را باز میکند ،باد موهایم را روی صورتم به بازی میگیرد ،ارام سویی شرتم را به تن میکشم ...خیره به درختان به صف کشیده شده خیابان غرق میشوم در همه همه به پا شده ی افکارم ... کوله ی سنگینم را روی دوشم جا به جا میکنم ...و احساس میکنم کمرم دارد از حجم باری که میکشم میشکند ...
پ ن :دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه ... امشب دگر ، ز، هر که و هر کار خسته ام
♥♥♥ دختر و پسر ♥♥♥...ما را در سایت ♥♥♥ دختر و پسر ♥♥♥ دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: هستی
بازدید: 144