<no title>

خرید بک لینک
خوب یادمه روز اولی که اومدم "خانه علم" کلی ذوق داشتم به همراه یه ترس عجیب از اینکه این بچه ها چه جورین...!
ساعت اول با کلی سر و صدا گذشت...شاگرد من اما خیلی آروم بود...سمیرا! که کلی علاقه داشت به درس و نقاشی و من از اینکه این بچه شاگردم بود بینهایت احساس راحتی می کردم...
قسمت اصلی خاطره ی من از اینجا شروع میشه..."ساعت ناهار"
غذای اون روز لوبیاپلو بود...! بچه ها با کلی ذوق از کلاسا می زدن بیرون به شوق نهار...!دیدن این همه بچه ی شلوغ کنار هم خیلی شور و هیجان بهم می داد! بچه هایی که با ظرفای یکبار مصرف غذا دنبال هم می دویدن و به هم دمپایی پرت می کردن!!! سمیرا هم که تمام مدت کنار من ایستاده بود و سعی می کرد باهام دوست شه! خوب یادمه یکی از بچه ها اومد و خیلی مردونه با من دست داد و پرسید تازه اومدم یا نه و اینکه معلم چه کسی هستم...! توجه بچه ها به معلما برام خیلی جالب بود...!
وقتی داشتم غذامو می خوردم یکی از پسرا اومد گفت : ا....خانوم شماام از غذای ما می خورین؟! سوال عجیبی بود.بهش گفتم آره مگه چیه؟این غذا خیلی خوشمزس... راستش شاید اونم از جواب من تعجب ...کرده بود!
ساعت نهار اون روز خیلی جالب و دوست داشتنی بود برام...
ساعت بعدش هم که باز با سمیرا بودم و خیلی خوب با هم معاشرت کردیم!
توی راه برگشت خونه تو مترو ، تمام مدت داشتم به بچه هایی فکر می کردم که 10 سالشونه اما مثل یک مرد باهات دست میدن! بچه هایی که نهاراشونو توی خانه علم می خورن و همیشه براشون سواله که نهار معلماشون چیه! دختر کوچولوهایی که وقتی میشینی کنارشون باهات دوست میشن و برات نقاشی می کشن و خودشونو واسه یه نوازش کوچیک برات لوس می کنن!
تو راه به خیلی چیزا فکر کردم...به اینکه منم ممکن بود مثل اونا می بودم...به اینکه مثل اونا بودن چقدر سخته و چقدر بار زندگی سنگینه رو شونه های کوچیکشون و چقدر از خودم راضی بودم که تو این مسیر سخت دارم کمکی هر چند کوچیک بهشون میکنم...
♥♥♥ دختر و پسر ♥♥♥...

ما را در سایت ♥♥♥ دختر و پسر ♥♥♥ دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: هستی بازدید: 132 تاريخ: 24 / 12 / 1391 ساعت: 1:08

صفحه بندی