همانگونه که کودک دستفروش شهرمان اصرار می کند از او فال بخری ؟ همانگونه از تو می خواهم به او نگاه کنی! به دستهایش به چشمانش، به صورت آفتاب سوخته اش، به زیبایی های پنهان شده زیر آلودگی های روی صورتش . از ورطه فراموشی سرک می کشم و تو را صدا می زنم، تا با هم به کودک شهرمان نگاهی بیاندازیم. خواهش می کنم بیا چشم جانمان را باز کنیم و ساعتها، روزها و شبها و همه لحظه های کودکی فراموش شده اش را فریاد شویم! می پرسی غربتی است؟ افغانی است؟ زاغه نشین است؟ و من از تو تمنایی دارم، سکوت کن! د...ستش را بگیر! لمس کن نگاهش را! آری دوست من ! خودت را در چشمانش ببین، کودک شهر ما تویی، منم، ماییم! بیا تا نگذاریم غبار فراموشی بر لحظه هایمان سایه اندازد. زمانی که تاریکی فراگیر می شود یک روزنه کوچک نور هم می تواند امید بخش باشد. در تاریکی و ظلمت،روشنی، با قدرت تمام حتی از کوچک ترین روزنه نفوذ می کند و ما را به خود فرا می خواند و نوید رهایی و نجات می دهد. خانه ای را تاسیس کردیم که به روشنی بپیوندیم و بر تیرگی و ظلمت غلبه کنیم؛ و در آن قیام کنیم تاهمه خانه ها را روشن شوند زیرا دریافته ایم که تنها چراغ خانه خود را روشن کردن یک امکان حداقلی است، ولی روشنی چراغ خانه همه، یک معجزه است. در این خانه علاوه بر خدمت رسانی مستمر به کودکان، کار گروهی را نیز تجربه می کنیم. به گونه ای که اعضای گروه هر چه می گذرد بیشتر همدل و همراه می شوند. ما دیده ایم کودکانی را که از طبیعی ترین حقوق انسانیشان محروم هستند، کودکانی که کار می کنند و در اثر فقر فرهنگی، از تحصیل محرومند، روح و جسم معصومشان مورد بی مهری و آزار قرار می گیرد، دیده ایم کودکانی را که شناسنامه ندارند. از این کودکان برایتان خواهیم گفت... اعجازها و زیبایی هایی که در قالب کلمات درآمده است بیان می دارند که در خانه علم، محفلی فراهم آمده است برای عاشقی کردن، برای قد کشیدن، برای بخشیدن مهرمان به کودکان... همه ما می توانیم در خانه هایی از جنس نور جاودانگی ببخشیم، به حیات انسانیمان... چرا که تاب نمی آوریم در هیچ نقطه ای از جهانمان رنجی باشد.