هر چند کلا هیچ وقت از شعر و ادبیات دور نبودم اما باید اعتراف کنم که آگاهی و اطلاعم و از چند و چون شعر نو و شاعران نو سرا محدود به چند شعر از فریدون مشیری بود و هیچگاه علاقه ی خاصی به شعر نو نداشتم تا اینکه مدتی قبل یکی از دوستان خوبم کتاب شعر ارغنون مهدی اخوان ثالث رو به من داد ، لذتی بردم از این همه آزادگی ، بلند همتی و شجاعت ! جرات و جسارتی که در این اشعار -با توجه به حال و هوای و جو حاکم بر دوره این شاعر - وجود داره واقعا تحت تاثیر قرارم داد . اعتراض به شرایط موجود چه ساده لوحی امید واهیشان و چه سترون و عقیم بودن ابرهای به اصطلاح باران زا . همواره چنین بوده امیدهای واهی به دیگران بجای تکیه به داشته های خود . امید واهی به فرداها بجای زندگی کردن در حال و تلاش دائم برای تغییرات بنیادی بجای پرکردن کاستی ها .
هر چند صاحب نظر نیستم اما دیدم که حق دارم تو وبلاگم هر چی خواستم بنویسم بنابراین شعر سترون که خیلی پسندیدم رو اینجا میگذارم .
سیاهی از درون کاهدود پشت دریاها
برآمد، بانگاهی حیله گر ، با اشکی آویزان
بدنبالش سیاهی های دیگر آمدند از راه ،
بگستردند برصحرای عطشان قیرگون دامان .
سیاهی گفت : « اینک من ، بهین فرزند دریاها ،
شما را ، ای گروه تشنگان ، سیراب خواهم کرد .
چه لذت بخش و مطبوع ست مهتاب پس از باران ،
پس از باران جهانرا غرقه در مهتاب خواهم کرد .
بپوشد هر درختی میوه اش را در پناه من ،
ز خورشیدی که دایم می مکد خون و طراوترا .
نبینم ..وای ! .. این شاخک چه بیجانست و پژمرده ...»
سیاهی با چنین افسون مسلط گشت بر صحرا .
زبردستی که دایم می مکد خون و طراوت را ،
نهان در پشت این ابر دروغین بود و مخندید .
مه از قعر محاقش پوزخند زد بر این تزویر ،
نگه میکرد غار تیره با خمیازه جاوید .
گروه تشنگان در پچ پچ افتاندند :
- « دیگر این همان ابر است کاندر پی هزاران روشنی دارد »
ولی پیر دروگر گفت با لبخندی افسرده :
- «فضا را تیره میدارد ، ولی هرگز نمی بارد .»
خروش رعد غوغا کرد ، با فریاد غول آسا .
غریو از تشنگان برخاست :
- بارانست .. هی ! باران
پس از هرگز .. خدار ا شکر .. چندان بد نشد آخر ..»
ز شادی گرم شد خون در عروق سرد بیماران .
به زیر ناودانها تشنگان ، با چهره های مات ،
فشرده بین کفها کاسه های بیقراری را .
- تحمل کن پدر .. باید تحمل کرد ..»
- میدانم ،
تحمل می کنم این حسرت و چشم انتظاری را .. »
ولی باران نیامد ...
-پس چرا باران نمی آید ؟
- «نمیدانم ، ولی این ابر بارانی ست ، میدانم . »
- «ببار ای ابر بارانی ! ببار از ابر بارانی !
شکایت می کنند از من لبان خشک عطشانم .»
- «شما را ، ای گروه تشنگان ! سیراب خواهم کرد »
صدای رعد آمد باز ، با فریاد غول آسا .
ولی باران نیامد ...
- «پس چرا باران نمی آید ؟»
سرآمد روزها با تشنگی بر مردم صحرا .
گروه تشنگان در پچ پچ افتادند :
- « آیا این همان ابرست کاندر پی هزاران روشنی دارد ؟»
و آن پیر دروگر گفت با لبخند زهرآگین :
- فضا را تیره میدارد ، ولی هرگز نمی بارد . »
سال ۱۳۳۱
ما را در سایت ♥♥♥ دختر و پسر ♥♥♥ دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: هستی
بازدید: 155