یادی از مهدی اخوان ثالث

خرید بک لینک
درود .

هر چند کلا هیچ وقت از شعر و ادبیات دور نبودم اما باید اعتراف کنم که آگاهی و اطلاعم و از چند و چون شعر نو و شاعران نو سرا محدود به چند شعر از فریدون مشیری بود و هیچگاه علاقه ی خاصی به شعر نو نداشتم تا اینکه مدتی قبل یکی از دوستان خوبم کتاب شعر ارغنون مهدی اخوان ثالث رو به من داد ، لذتی بردم از این همه آزادگی ، بلند همتی و شجاعت ! جرات و جسارتی که در این اشعار -با توجه به حال و هوای و جو حاکم بر دوره این شاعر - وجود داره واقعا تحت تاثیر قرارم داد . اعتراض به شرایط موجود چه ساده لوحی امید واهیشان و چه سترون و عقیم بودن ابرهای به اصطلاح باران زا . همواره چنین بوده امیدهای واهی به دیگران بجای تکیه به داشته های خود . امید واهی به فرداها بجای زندگی کردن در حال و تلاش دائم برای تغییرات بنیادی بجای پرکردن کاستی ها .

هر چند صاحب نظر نیستم اما دیدم که حق دارم تو وبلاگم هر چی خواستم بنویسم بنابراین شعر سترون که خیلی پسندیدم رو اینجا میگذارم .

سیاهی از درون کاهدود پشت دریاها

برآمد، بانگاهی حیله گر ، با اشکی آویزان

بدنبالش سیاهی های دیگر آمدند از راه ،

بگستردند برصحرای عطشان قیرگون دامان .

سیاهی گفت : « اینک من ، بهین فرزند دریاها ،

شما را ، ای گروه تشنگان ، سیراب خواهم کرد .

چه لذت بخش و مطبوع ست مهتاب پس از باران ،

پس از باران جهانرا غرقه در مهتاب خواهم کرد .

بپوشد هر درختی میوه اش را در پناه من ،

ز خورشیدی که دایم می مکد خون و طراوترا .

نبینم ..وای ! .. این شاخک چه بیجانست و پژمرده ...»

سیاهی با چنین افسون مسلط گشت بر صحرا .

زبردستی که دایم می مکد خون و طراوت را ،

نهان در پشت این ابر دروغین بود و مخندید .

مه از قعر محاقش پوزخند زد بر این تزویر ،

نگه میکرد غار تیره با خمیازه جاوید .

گروه تشنگان در پچ پچ افتاندند :

- « دیگر این همان ابر است کاندر پی هزاران روشنی دارد »

ولی پیر دروگر گفت با لبخندی افسرده :

- «فضا را تیره میدارد ، ولی هرگز نمی بارد .»

خروش رعد غوغا کرد ، با فریاد غول آسا .

غریو از تشنگان برخاست :

- بارانست .. هی ! باران

پس از هرگز .. خدار ا شکر .. چندان بد نشد آخر ..»

ز شادی گرم شد خون در عروق سرد بیماران .

به زیر ناودانها تشنگان ، با چهره های مات ،

فشرده بین کفها کاسه های بیقراری را .

- تحمل کن پدر .. باید تحمل کرد ..»

- میدانم ،

تحمل می کنم این حسرت و چشم انتظاری را .. »

ولی باران نیامد ...

-پس چرا باران نمی آید ؟

- «نمیدانم ، ولی این ابر بارانی ست ، میدانم . »

- «ببار ای ابر بارانی ! ببار از ابر بارانی !

شکایت می کنند از من لبان خشک عطشانم .»

- «شما را ، ای گروه تشنگان ! سیراب خواهم کرد »

صدای رعد آمد باز ، با فریاد غول آسا .

ولی باران نیامد ...

- «پس چرا باران نمی آید ؟»

سرآمد روزها با تشنگی بر مردم صحرا .

گروه تشنگان در پچ پچ افتادند :

- « آیا این همان ابرست کاندر پی هزاران روشنی دارد ؟»

و آن پیر دروگر گفت با لبخند زهرآگین :

- فضا را تیره میدارد ، ولی هرگز نمی بارد . »

سال ۱۳۳۱


♥♥♥ دختر و پسر ♥♥♥...

ما را در سایت ♥♥♥ دختر و پسر ♥♥♥ دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: هستی بازدید: 155 تاريخ: 24 / 12 / 1391 ساعت: 1:04

صفحه بندی