

دخترک کبریت فروش :
دخترک برگشت چه بزرگ شده بود ... ...پرسیدم : پس کبریتهایت کو ؟ پوزخندی زد
گونه اش آتش بود ، سرخ ، زرد ... گفتم : می خواهم امشب با کبریتهای تو ، این
سرزمین را به آتش بکشم ! دخترک نگاهی انداخت ، تنم لرزید ... گفت : کبریت هایم
را نخریدند سالهاست تن می فروشم ... می خری !!!؟؟؟

♥♥♥ دختر و پسر ♥♥♥...
ما را در سایت ♥♥♥ دختر و پسر ♥♥♥ دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: هستی
بازدید: 182