اتومبیل مردی که به تنهایی سفر می کرد در نزدیکی صومعه ای خراب شد.
مرد به سمت صومعه حرکت کرد و به رئیس صومعه گفت : «ماشین من خراب شده. آیا می توانم
شب را اینجا بمانم؟ »
...
......
رئیس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت کرد. شب به
او شام دادند و حتی ماشین او را تعمیر کردند.
...
شب هنگام وقتی مرد می خواست
بخوابد صدای عجیبی شنید. صدای که تا قبل از آن هرگز نشنیده بود . صبح فردا از
راهبان صومعه پرسید که صدای دیشب چه بوده اما آنها به وی
گفتند:
« ما نمی توانیم این را به تو بگوییم .
چون تو یک راهب نیستی»
مرد با نا امیدی از
آنها تشکر کرد و آنجا را ترک کرد.
چند سال بعد ماشین همان مرد بازهم در
مقابل همان صومعه خراب شد .
...... ♥♥♥ دختر و پسر ♥♥♥...
ما را در سایت ♥♥♥ دختر و پسر ♥♥♥ دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: هستی
بازدید: 209
تاريخ: 11 / 5 / 1392 ساعت: 3:39