منتظر نباش که شبی بشنوی
از این دلبستگی های ساده، دل بریده ام!
کهعزیز بارانی ام را،در جاده ای جا گذاشتم!
یا در آسمان، بهستاره ی دیگری سلام کردم!
توقعی از تو ندارم!
اگر دوست نداری، در همان دامنه ی دور دریا بمان!
هر جور تو راحتی! باران زده ی من!
همینسوسوی تو، از آن سوی پرده ی دوری
برای روشن کردن اتاق تنهاییم کافیست!
من که این جا کاری نمی کنم!
فقط گهگاه
گماندوست داشتنت را در دفترم حک می کنم!
همین!، این کار هم که نور نمی خواهد!
میدانم که به حرفهایم می خندی!
حالا هنوز هم وقتی به تو فکر می کنم
بارانمی آید!
صدای باران را می شنوی ؟!

ما را در سایت ♥♥♥ دختر و پسر ♥♥♥ دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: هستی
بازدید: 162