خلوتگزيده را به تماشا چه حاجت است؟ چون كوی دوست هست به صحرا چه حاجت است؟ جانا! به حاجتی كه تو را هست با خدای آخر يكی بپرس كه ما را چه حاجت است! ارباب حاجتيم و زبانِ سوآل نيست - در حضرتِ كريم تمنّا چه حاجت است؟ جام جهاننماست ضمير مُنيرِ دوست اظهار احتياج خود آنجا چه حاجت است؟ محتاج قصّه نيست گرت قصد جان ماست - چون رخت از آنِ توست به يغما چه حاجت است؟ ای مدعي! برو كه مرا با تو كار نيست احباب حاضرند، به اَعْدا چه حاجت است؟ آن شد كه بارِ مِنّت مَلّاح بُردمي - گوهر چو دست داد به دريا چه حاجت است! حافظ! تو ختم كن كه هنر، خود عيان شود با مُدعي نزاع و مُحاكا چه حاجت است؟