افرای عصر پاییزم در معبر زمان عریان حیران که خود چه خواهم کرد با سردیِ دی و بهمن از سردی و بهمن اندیشه میکنم، اما سرمایی از درون گویی افسرده هر رگم در تن یک آفتابْگرمی را بر من به مهر میباری من سوی تو چه میآرم؟ تندیس یخ به پیراهن! این گیسوان که خاکستر از تارهاش میریزد در جان عاشقان دیگر آتش نمیکند روشن. ♥♥♥ دختر و پسر ♥♥♥...