نعره زد عشق كه: «خونين جگرى پيدا شد»
حُسن لرزيد كه: «صاحب نظرى پيدا شد»
فطرت آشفت كه: «از خاك جهانِ مجبور
خودگرى، خودشكنى، خودنگرى پيدا شد»
خبرى رفت ز گردون به شبستان ازل:
«حذر اى پردگيان! پرده درى پيدا شد»
آرزو بى خبر از خويش به آغوش حيات
چشم واكرد و جهان دگرى پيدا شد
زندگى گفت كه: «در خاك تپيدم همه عمر
تا از اين گنبد ديرينه درى پيدا شد»
♥♥♥ دختر و پسر ♥♥♥...ما را در سایت ♥♥♥ دختر و پسر ♥♥♥ دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: هستی
بازدید: 132