هوالجمیل
♥♥♥ دختر و پسر ♥♥♥...سید:
ساعت یازده و نیم شب خوابیدیم. مست خواب بودم که احساس کردم کسی صدایم میکند. به زحمت چشمانم را باز کردم. سید حبیب بود. شانه ام را تکان می داد و صدایم می کرد. با تعجب گفتم: سید تویی؟! اینجا چکار می کنی؟!
گفت: میای بریم حرم؟
با وجود خستگی و خواب آلودگی، دلم نیامد بگویم نه. گفتم: باشه، میام.
ما را در سایت ♥♥♥ دختر و پسر ♥♥♥ دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: هستی
بازدید: 128