زد تو گوش اوستاش، دلش خنک شد ، تا اون باشه به مادرم بیراه نگه...
اوستا داشت هی حرف میزد و رحمان فقط نگاه میکرد ؛ من که نمی خورمش، خودش به خودش شک داره! زنیکه دوزار قیافه نداره فک کرده من می خورمش! بهش بگو خودش بیاد فردا اگه خواست پولو بهش بدم... رحمان چیزی نگفت ، فقط سعی کرد صدای فشردن دندوناش گوش پر موی اوستا رو حساس نکنه ، گذاشت حرفای اوستا تموم بشه و بعد خداحافظی کرد و زد بیرون.
رفته بود کارگاه خیاطی تا کار سفارش بده، شنید که صاحب کارگاه به یکی از شاگرداش می گفت ، به مادرت بگو ما ارادت خاصی بهش داریم و... تاب نیاورد ، اوستای کارگاه رو به باد کتک گرفت... یه دل سیر که اوستا رو زد، به نوجوان کارگر یه کاغذ داد و گفت فردا برو این آدرس بگو منو اوس رحمان فرستاده، از این به بعد اونجا کار می کنی ....
♥♥♥ دختر و پسر ♥♥♥...
ما را در سایت ♥♥♥ دختر و پسر ♥♥♥ دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: هستی
بازدید: 140
تاريخ: 14 / 3 / 1392 ساعت: 10:29