زندگي زيبا و با طراوت است
شيوا و شايان خواهر و برادر هستند . شيوا از شايان بزرگتر است . روزي هنگام عصر شيوا مشغول آب پاشي باغچه بود كه شايان كنارش رفت و گفت : "خواهر براي چه ما زندگي مي كنيم؟ "
شيوا از پرسش برادرش شگفت زده شد! و نمي دانست چه جوابي به او بدهد . فكر كرد ولي باز هم جوابي به ذهنش نرسيد . دست از آب پاشي كشيد و گفت : " داداش گُلم من پاسخ پرسش تو را نمي دانم بيا با هم برويم تا جواب آن را پيدا كنيم."
خواهر و برادر به كنار گل رز داخل باغچه رفتند . اول سلام كردند؛ شیوا گفت : " گل زيبا به ما بگو تو براي چه زندگي مي كني ؟ "
گل در حالي كه با برگ هايش گلبرگ هاي روي سرش را شانه مي زد با لبخند جواب داد: " خوب معلومه . براي اين كه طبيعت را با صفا كنم و مردم از ديدنم شاد شوند و غصه هايشان را فراموش كنند . بچه هاي عزيز زندگي نزد من زيبا و با طراوت است."
خواهر و برادر از او تشكر كردند و به باغ همسايه كه درخت سيب زيبايي را در خود جاي داده بود رفتند . هر دو با هم از درخت سيب پرسيدند : " آقا درخته تو بگو براي چه زندگي مي كني ؟ "
درخت سيب خنديد و دوتا سيب آبدار و خوش رنگ زرد رنگ براي بچّه ها پايين انداخت و گفت : " بچّه هاي عزيز اول سيب تان را بخوريد بعد برايتان توضيح مي دهم ."
شيوا و شايان بعد از خوردن سيب به سخنان درخت سيب گوش دادند .
او گفت : " بچّه هاي عزيز آيا نمي بيني كه من سيب هاي زرد رنگ خوش طعم و آبدار به آدم ها مي دهم و عابراني را كه از گرماي خورشيد به تنگ آمده اند را زير سايه ام جاي مي دهم . به پرندگان هم مكاني براي لانه سازي هديه مي كنم . تازه باعث زيبايي طبيعت و پاكي هوا مي شوم. زندگي نزد من زيبا و با طراوت است."
شيوا و شايان از درخت سيب تشكر كردند و مي خواستند كه از باغ بيرون بروند ، گنجشكي كه بالاي درخت سيب بود گفتگوي بچّه ها با درخت سيب را اتفاقي شنيده بود . با سر دادن آوازي دلنشين بچه ها را صدا كرد و گفت : " بچّه هاي عزيز من هم براي بچّه هايم زنده ام ، غذايشان را فراهم مي كنم ، برايشان لانه مي سازم تا رشد كنند و براي خودشان بتوانند غذا پيدا كنند و از طبيعت لذّت ببرند . پيش من هم زندگي زيبا و با طراوت است ."
خواهر و برادر که از باغ بیرون آمده بودند. معلّمشان را ديدند كه از کوچه ای گذر مي كرد. رفتند جلو سلام کردند شیوا گفت: " معلّم عزيزم شما می توانید بگویید، براي چه زندگي مي كنيد ؟ "
معلّم دستي از روي محبت به سر شيوا و شايان كشيد و گفت : بچّه هاي عزيز من زندگي مي كنم تا شما نوگلان را آموزش دهم و تربيت و اخلاق را به شما بياموزم . تا شما هم در آينده انسان هاي خوب و با سواد شويد و مانند من كودكان را از بي سوادي نجات دهيد."
بچّه ها ضمن تشکّر از معلّمشان خدا حافظي كردند و به منزل برگشتند.
وقتی به منزل رسيدند دیدند پدرشان نماز مي خواند . منتظر شدند تا نمازش تمام شود . بعد از نماز هنگامي كه پدرشان مشغول خواندن دعا بود، به او فرصت ندادند و در آغوشش پريدند . پدر در حالي كه از اين رفتار بچّه ها متعجّب شده بود گفت: "بچّه ها چي شده؟ چرا اينجوري ؟
شيوا و شايان با هم گفتند: " آخه سئوال داريم ."
پدر در حالي كه زير لب دعاهايش را تمام مي كرد سجاده را جمع كرد و بوسه اي بر گونه هاي هر دو زد و آن ها را روي زانويش نشاند و گفـــــــــــــت : "خوب حالا بگوييد سئوالتان چيست؟ "
شيوا گفت: " پدر جان امروز سئوالي براي ما پيش آمد و پيش افراد زيادي رفتيم و پاسخ هايي شنيديم حالا مي خواهيم اين سئوال را از تو بپرسيم."
پدر با لبخندي محبت آميز گفت : "پس چرا معطليد دوست دارم سئوال تان را بشنوم. "
آن ها پرسيدند : "پدر جان تو براي چه زندگي مي كني؟"
پدر لحظه اي به فكر فرو رفت انگار كه سئوال سختي از او پرسيده باشند . سپس بعد از چند لحظه گفت : فرزندان عزيزم هر كسي هدفي دارد . من هم دوست دارم زندگي شما و ديگران را خوب و شادمان ببينم . تلاش مي كنم تا شما با سواد و با ادب شويد. و خدا و مردم از شما راضي باشند . من زندگي مي كنم تا شما را به بهترين وجه با دين و اخلاق بار آورم و امكانات رشد و ترقي شما را فراهم كنم . زندگي نزد من زيبا و با طراوت است .
شيوا و شايان هم ديگر را در آغوش كشيدند . در اتاق چرخي زدند و با هم گفتند : زندگي زيبا و با طراوت است . خدايا ما را كمك كن تا بتوانيم در اين راه ياري دهنده ي مردم و دوستانمان باشيم
♥♥♥ دختر و پسر ♥♥♥...
ما را در سایت ♥♥♥ دختر و پسر ♥♥♥ دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: هستی
بازدید: 145
تاريخ: 14 / 3 / 1392 ساعت: 10:13