
من باز خواب مانده ام...
بر مرز تاریکی ، روشنی ...
جا مانده ام از هر دو مسیر...
من بازگشته ام به روز های گذران...
و احساساتی که همیشه به آخر ختم می شوند
من باز کز کرده ام در تخت نمورم
و طرح عقده هایم را که روی کاغذ می کشم.
من خلا درونم را با پلیدی پر می کنم و ظاهرم را با دروغ جلوه می دهم
گویی دچار یک اختلال روانیم که گناه آلوده بودن تجویزی برای درمانش است
دوباره اعتراف می کنم، من اگر به سرحد پلیدی نرسیده ام، ...
شاید به خاطر این است که توان از این پست تر بودن را ندارم
و گرنه احساس می کنم اشتهایم در مسیر تاریکی بی انتهاست
برای همین حس می کنم بیشتر از همیشه به پایان نزدیکم...
تمام احساس این روزهایم تنفریست که نفس کشیدنم را هم سرزنش می کند
من از آنچه من را می سازد و آنچه بودنم را تعریف می کند متنفرم
من از خودم متنفرم برای آنچه کرده ام ، متنفرم که این قدر شکسته ام
من از خودم متنفرم که دلم برای آن چه بوده ام تنگ می شود
من از خودم متنفرم که عاشق منی ، من از خودم متنفرم که عاشق توام
من از اینکه نرفته ام ،من از اینکه زنده ام ،من از اینکه نمرده ام متنفرم
من از این متنفرم وقتی فرار می کنم تا فقط ببینم کسی دنبالم می گردد یا نه؟
من از این متنفرم که آن قدر ضعیف شده ام که تمام وجود من نیازمند یک ترحم است.
من از اینکه این روزها بین این قرص ها دنبال آرامش می گردم متنفرم.
من از این روزهای تلخ و اجباری، من از این نوشته های تلخ و تکراری متنفرم...
♥♥♥ دختر و پسر ♥♥♥...ما را در سایت ♥♥♥ دختر و پسر ♥♥♥ دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: هستی
بازدید: 138