
برای توصیف آدمی که این روزها بدان مبدل شده ام تمام تلاشم را کرده ام...
این نوشتن ها هیچ تغییری در من ایجاد نمی کند ،
تنها اعتراف های پوچیست به سرخوردگی و بی ارادگی...
گاهی پذیرفتن اشتباه نشانه ای از داشتن اراده ی برگشتن از راه اشتباه ست
اما این در مورد من صدق نمی کند...
بیشتر شکل کسی ست که مدام به ندامت خود اعتراف می کند
بی آنکه بخواهد کاری کند...
گاهی وقت ها که خودخواهیم را کنار می گذارم ،
از این که درگیر من نیستی، خوشحال می شوم ...
نه من لایق آن همه خوبی تو بودم و نه تو سزاوار بدی های من...
من قدرت درک لحظه های خوب را از دست داده ام
و تعریفم از خوبی و بدی دچار اختلال عمیقی شده ;
آرزو هایم ناشی از نیاز هایم نیست و فقط سرپوش های بی قواره ای
برای پنهان کردن عقده ها و نداشته هایم است...
خاطره هایم را به طرز عجیبی در ذهنم تحریف کرده،
و به طرز ناشیانه ای آن را بسط داده ام...
آنقدر که خود نیز قادر به تشخیص واقعیت ناچیز باقی مانده ی داستان نیستم...
من حتی خودم هم از آدمی که دارم بدان مبدل می شوم می ترسم
و ناخودآگاه خودم هم دلیل های دروغی ام را باور می کنم
من دیگر واقع بین نیستم و فکر می کنم این یکی از عوارض دروغ هایم است
دروغ هایی که خود ناشی از خودبزرگ بینی هایم بود
کم کم دارم ایمانم را به همه چیز از دست می دهم
حتی به خودم... حتی به تو ...
گاهی برایم مثل معجزه می ماند کسی بوده که دوستم داشته...
کسی باشد که دوستم داشته باشد...
کسی بیاید که دوستم داشته باشد...
گرچه من مقابل تو همیشه پشت نقاب دروغ هایم پنهان شده بودم.
به خاطر تمام احساس خوبی که به من داشتی حس گناه می کنم.
با خودم می گویم بهتر است دیگر ننویسم...
بهتر است نفس نکشم، نباشم، یک "ن" بگذارم کنار همه ی بودن هایم...
چه فایده دارد دست و پا زدن های من در این باتلاق بی ارادگی...
تو که نباشی، بودن من چه معنی می دهد!؟
از وقتی رفته ای حس می کنم شعر های من تمام شده...
♥♥♥ دختر و پسر ♥♥♥...ما را در سایت ♥♥♥ دختر و پسر ♥♥♥ دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: هستی
بازدید: 138