حس خوابیدن نیست ، بوی مرگ می دهی...
و هشیاری تنها چیزیست که تورا برای فردا آماده می کند...
باور کن... اگر خوابیدی ، دیگر فرق کابوس و واقعیت را نمی فهمی...
من از خودم بیزارم... با این همه تباهی ، این همه تشنگی برای اشتهار...!
این وقت ها حس می کنم عطشم به شناختن آدم ها
بیشتر مثل داشتن یک بیماری مسریست...
انگار می خواهم همه را درگیر این فلاکت کنم.
مشتی می کوبم به پنجره ، به آینه...
شیشه های شکسته کف اتاق چشمک می زنند...
از شکستگی ها بوی پائیز به اتاق رخنه می کند و سردی تنهائی...

احساس شکست ، احساس ناتوانی عمیقی می کنم...
اینکه نمی توانم کاری کنم که باعث آرامشت شوم...
گویی دست های من نفرین شده اند....
قلبم مثل شیشه های پنجره شکسته است...
و تنهائی روحم را در این کالبد بی حفاظ سرد می کند.
دلخوشم به گرمی دستهای تو...
به آغوشی که مثل نوری تازه از لابه لای شکستگی ها به اتاق می تابد
گرمم می کند... ، طراوت می بخشد...
با من بمان... پائیز یعنی زمستان نزدیک است...
♥♥♥ دختر و پسر ♥♥♥...ما را در سایت ♥♥♥ دختر و پسر ♥♥♥ دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: هستی
بازدید: 138