خستگی و زندگی میان شلوغی روزهایی که انتهایش جز یک حس تنهایی نیست
و روزمرگی هایی پر از مفهوم تفاوت.. میان تو .. و انسانها
لذت هایی که نمی فهمی.. و رنج هایی که می کشی...
خوابهایی از جنس بی هوشی ...
و دروغ هایی مثل فرار ... دلخوشی هایی مثل توهم...
زمانی موازی بامرگ ثانیه ها روی بستر همه ی بی کسی های تکراری
خاطره هایی از روزهایی مریض... و افتادن پی در پی اتفاق های تلخ...
و گناهانی که از همان دستان چرک آلود پس می گیری... تا تاونش را بدهی.
پرم از احساس های متعفن انسانی... و سردرگمی میان نیاز های عاطفی و غریزی...

هر چه بیشتر آدم ها را می شناسم تنها تر می شوم...
مثل رفع تشنگی از آب دریاست
همیشه چیزی کم است ، یک جای کار می لنگد...
شاید از وقتی که تو را پشت این همه آدم گم کرده ام ،
این همه از تنهائی وحشت دارم...
از وقتی حضور روحانیت را حس نمی کنم ، روحم این قدر آشفته است...
این نوشته ها ته مانده ی وجدانیست ،
که این روز ها برای این همه بی تو بودن سرزنشم می کند...
آدم... ، چه موجود ضعیفی می شود بی تو...
وقتی این سایه سرد و طعم تلخ مانده از گناه را حس می کنم...
همه ی این حرفها مثل یک شعار تو خالیست...
بی معنی و پوچ است ، زودگذر و آنی ست...
این وقت ها اصلا حس تفاوت نمی کنم... چه برسد به برتری...
حس می کنم پست ترم... من با همه ی توانم پلید بود ام...
حتی اگر کم... من به اندازه ی خودم تاریک بوده ام.
من برای خودم راه نجاتی نمی بینم...
نه با گناه خالی می شوم ، نه با اعتراف...
توبه برای من مترادف است با مرگ... من خود سیاهیم...
♥♥♥ دختر و پسر ♥♥♥...ما را در سایت ♥♥♥ دختر و پسر ♥♥♥ دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: هستی
بازدید: 134