
اینجا کسی ناخودآگاه زنده است.
اینجا کسی روی تخت یک مسافر خانه ی کثیف مرگ را انتظار می کشد
اینجا کسی خواب مرگی را دیده که نزدیک است
اینجا کسی در انتظار سالروزِ سالمرگِ زادروزش ، آماده ی یک مرگ دوباره است ;
یک مرگ تکراری با کابوسِ خاطره های تلخ...
اینجا کسی به فاصله یِ میان هر تپشِ قلبِ خویش می میرد
اینجا کسی در آغوش بی کسیِ خود جان می دهد
اینجا کسی در گندیدگی احساسِ مرگ می میرد
اینجا مثل آخرین دقیقه هایِ جان کندنِ پائیز است پیشِ پایِ زمستانِ مرگ...
من ، اینجا ، تنهائی را حس می کنم مثل حس غربت یک مسافرِ مریض درشهری غریب
مثل نیمکتی پوشیده از برگ های پائیز سال قبل
مثل قدم زدن در غروبی خاکستری در شهری که تو از آن رفته ای ;
شهری پر از خاطره هائی که هر بهاری را عاشق پائیز می کند
من نبودنت را احساس می کنم ، مثل حسِ تکرارِ تمامِ افکارِ شوم پس از اتمامِ تمامِ روز هایِ خوب
من نبودنت را احساس می کنم ، وقتی تنها چیزی که از تو با خود دارم
عطر جامانده ی دست هایت بر دست هایم است و یک بلیط برگشت سمت روزهای آلوده به مرگ
من ، اینجا ، نبودنت را احساس می کنم مثل پیدا کردن تار مویت در لا به لای کتابی که میخواندی
من قدرت باور خاطره های خوب را از دست داده ام...
حتی اگر توباشی میان آغوشم... از ترسِ حسِ لحظه های رفتنت آزار می کشم...
من اینجا تسلیمِ تکرارِ تقویمِ سال های تکراری نشده ام اما روز زاده شدنم یاد آور لحظات جانکاهیست
که این زندگی مرا وادار به تجربه اش کرده...
اینجا مثل نامرئی بودن در آینه هاست و شکل زنده ی یک کابوس همیشگی
و مرگ نقطه ی اوج وحشت و پایانش...
♥♥♥ دختر و پسر ♥♥♥...ما را در سایت ♥♥♥ دختر و پسر ♥♥♥ دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: هستی
بازدید: 134