دو سه روز بیش مهمونی داشتم بدربزرگ مادربزرگ و دایی ها و خاله همسری وخانواده همسری غذا هم خورشت قیمه الو و کباب چوبی درست کردم به همراه سالاد وژله بستني ترشی بادمجون شکم بر وليته و ترشی انبه نوشابه دلستر اب ههههه ه بسشونه زیادشونم بود
اخه هر وقت من اینا رو دعوت میکنم یکی بود یکی نبود میان این دفعه هم همین طور بود خیلی دیر اومدن تازه
گفتن عروسشون یعنی یکی از اون زن داییای همسری خونشون بوده میدونسته که اینا دعوتن ولی بلند نشده بره تا اینا مجبور شدن از غذای ظهر داغ کنن بدن به خودشو شوهرش بعد رفتن
بعضیا یا نفهمن یا خودشونو میزنن به نفهمی یا طرف مقابلو خر فرض میکنن زن تو که میدونی اینا مهمونن خوب جمع کن برو دیگه
خلاصه اینا داشتن تعریف میکردن که اره اونا خونمون بودم مادر شوهرم برگشته میگه خوب اونارم میاوردید چرا نیاوردید ؟حالا به خون اون زن تشنه ست اااااااا
دیگه با خودش نمیگه منم خودم مهمونم شاید که نه حتما غذا به اندازه درست شده من چه کارم میبرم وسط البته اینم بگم من هفته قبل اونا رو یه شب شام دعوت کده بودم وگرنه این بارم بهشون میگفتم
قبل از غذا کشیدن میگه برای مادر(مادر شوهرش)غذا بکش ببرن براش که بدر شوهرم گفت نه الان خوابه منم راستش ترسیدم غذا کم بیاد و هم اینکه تزیینات به هم میریخت گفتم اگه خوابه سهمشو فردا براش میبرم چنان قشقرقی به با کرد که نگو انگار مردم نمیدونن به خون اونم تشنه بيرزن بدبخت . منم براش کشیدم دادم به شوشو براش ببره چند دقیقه بعد شوشو با مادر بزرگش اومد غذاهارم اورد بالا شوشو گفته بود که بیا دور هم باشیم اونم بنده خدا خواب بود اخه شبا زود میخوابه
بعد از غذام شوشو بلند شد کمک کرد حتی میخواست ظرفا رو با من بشوره مادرش دوباره برگشته میگه بسرم برو بشین خالت هست نه یک بار نه دو بار انگار نه انگار خاله مهمون منو همسریه میخواد یه کاری کنه بسرش تو جمع بلند نشه کمک کنه به زنش. اما حال کردم شوشو همچنان داشت سفره رو جمع میکرد و غذاها رو با من جا به جا کرد و اصلا گوش نداد ديگه خودم موقع ظرف شستن گفتم بره بيش مهمونا بشينه بعد از رفتن مهمونا ازش تشکر کردم بغلش کردمو بوسیدمش به خاطر اینکه هیچوقت تنهام نمیزاره با اینکه تو اون جمع به خاطر کمک کردنشبه من چند تا متلک بهش بروندن اما تاثیری روش نذاشت قربونش برم
خیلی دوسش دارم
دیروزم رفتم دکتر متاسفانه کیستم سر جاشه و دکتر برام دو دوره دیگه یاسمین نوشت و فعلا از نی نی خبری نیست
خدایا راضیم به رضای تو
همیشه وقتی یه در و بستی یه در دیگه رو به روم باز کردی چشمم فقط یه دستای مهربونته توست
♥♥♥ دختر و پسر ♥♥♥...
ما را در سایت ♥♥♥ دختر و پسر ♥♥♥ دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: هستی
بازدید: 171