پنجره باز شد ابر خوف از بودن داشت اشکهایش ریخت زمینی که به خود می بالید، عطر نم در بر گرفت صدایی آمد صدایی که به شنیدن، رنگ نشیدن داد نوری، روشنایی دوچندان کرد خداوند بهانه آورد دستی بالاست باران خواست من به او دادم. کشاورزی بود مردم نهی نکنید نا شکری، نه زمینش خشک است قبولش بدارید تنهایش نگذارید دستها بالا رفت باران اوج گرفت لذت داشت غبار درختان به زمین بخشش شد سیاهی را سیاهی ابر از بین برد همه کس خوشحال زمین جان گرفت زندگی قبول.