مادر

خرید بک لینک
همه ی روزای خوب تقدیم به مادرای دنیا

چهار سال پیش شب تولد حضرت زهرا س داشتم توی خیابون قدم میزدم. آقای احمدی نژاد توی میدون ولیعصر میخواست برای هواداراش صحبت کنه و به قولی جشن پیروزی بگیرن . منم منتظر اومدن مادرم از کربلا بودم یه هفته ای بود که صداش را نشنیده بودم و خیلی بهم سخت میگذشت . اونروز از صبح حوصله نداشتم نمیدونستم قراره چه اتفاقی بیفته که انقدر غمگین و گرفته بودم . اضطراب توی چهره م موج میزد . ساعت 6 عصر بود که بابام زنگ زد گفت همین الان با من تماس گرفتند گفتند که مادرت رسیده ایران توی مرز مهران حالش بد شده اعزامش کردند بیمارستان ایلام سریع برو ایلام پیشش باش که اگه نیازی بهت داشتند اونجا باشی . با شنیدن این حرفها انگار بی تابی و اضطراب، کمترین حالات بد من بود . تازه فهمیدم بعضی اوقات میتونی حالات خیلی بدتر از اضطراب شدید هم داشته باشی.

سریع با دوستام توی فرودگاه مهرآباد هماهنگ کردم و اونها هم بلیط پرواز ساعت 8 شب ایلام را برام گرفتند . توی مسیر فرودگاه بودم که خواهرم تماس گرفت گفت باید منم باهات بیام از اون اصرار و از من انکار . بالاخره حریفم شد و منم مجبور شدم برای گرفتن یه جای دیگه با بچه های فرودگاه هماهنگ کنم . خلاصه با کلی ترافیک و بدبختی رسیدم فرودگاه .

با خواهرم از گیت های مهرآباد گذشتیم تا رسیدیم به هواپیمای ایلام . جامون جلو بود . تا آماده شدن هواپیما برای پرواز، رفتم به قسمت انتهایی هواپیما تا یه زنگ به بیمارستان ایلام بزنم و سراغ مادرم را بگیرم با کلی بدبختی و گرفتن شماره های مختلف بالاخره موفق شدم با یکی از پرستارهای بخش اورژانس صحبت کنم ازش پرسیم ببخشید: خانوم کبری جهانگیری اونجا بسترین ؟ گفت: " بله شما نسبتی باهاشون دارید "؟ با شنیدن این جمله انگار آب سرد روم ریختند با لکنت زبون گفتم خانوم مگه براشون اتفاقی افتاده ؟ گفت بله تسلیت میگم

زمین و زمان دور سرم چرخید توی حال خودم نبودم دوست داشتم که همه اینا خواب باشه و یکی با صدای بلند منو از این خواب نحس بیدار کنه ولی همش راست بود و داشت اتفاق میافتاد ....

مادرم را روز مادر بدرقه کردیم تا به دیدار معبودش بره ....

غزل مادر و روز وداع

http://www.shereno.com/4208/6087/51680.html

ﮐﺎروان رﻓﺖ و ﻣﻦ ﻣﺎﻧﺪم

ﭼﺸﻢ در راه رﻓﺘﻪ اش دادم

ﻟﺤﻈﻪ آﺧﺮﯾﻦ وداع ﺟﺎﻧﮑﺎھﺶ

ﺗﺎ اﺑﺪ زﺧﻢ ﻏﻢ ز دﯾﺪارش

ﭼﻪ وداﻋﯽ ﭼﻪ درد ﺟﺎﻧﮑﺎھﯽ

ﭼﻪ ﺳﻔﺮ ﮐﺮدن مصفایی

ﮐﺎروان رﻓﺖ و ﻣﻦ ﺷﺪم ﺗﻨﮫﺎ

اﺷﮏ و ﭼﺸمی که ﻣﺎﻧﺪه شد بر جا

ﮐﺮﺑﻼ رﻓﺖ و ﺣﺞ ﮐﺒﺮی ﮐﺮد

ﺳﻌﯽ ﺧﻮد در ﺻﻔﺎی زھﺮا ﮐﺮد

او ﺑﻪ ﯾﮏ ﺑﺎره آﺳﻤﺎﻧﯽ ﺷﺪ

ﯾﺎ ﺣﺴﯿﻦ ﮔﻔﺖ و ﺟﺎوداﻧﯽ ﺷﺪ

روز وﺻﻠﺶ ﮐﻤﺎل ﻋﺮﻓﺎﻧﯽ

در ﺗﻤﻨﺎی وﺻﻞ روﺣﺎﻧﯽ

ﭼﻪ وﺻﺎﻟﯽ ﭼﻪ اوج زﯾﺒﺎﺋﯽ

ﺑﯿﻦ ﺳﺮاﻧﺠﺎم ﻋﻤﺮ ﺷﯿﺪاﺋﯽ

ﻣﺎدرم رﻓﺖ و واﻻ ﺷﺪ

ﺣﺮﻣﺘﺶ از ﺣﺴﯿﻦ و زھﺮا ﺷﺪ

ﭼﻪ ﺧﻮش آن ﻣﻮﺳﻤﯽ ﮐﻪ ﺻﺒﺢ اﻣﯿﺪ

از ﻗﻔﺎی اﻓﻖ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺗﺎﺑﯿﺪ

روز ھﺠﺮی ﮐﻪ ﻃﯽ ﺷﻮد آﺧﺮ

ﻣﯿﺰﺑﺎن ﭘﺴﺮ ﺷﻮد ﻣﺎدر

♥♥♥ دختر و پسر ♥♥♥...

ما را در سایت ♥♥♥ دختر و پسر ♥♥♥ دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: هستی بازدید: 124 تاريخ: 14 / 3 / 1392 ساعت: 10:04

صفحه بندی