سریع با دوستام توی فرودگاه مهرآباد هماهنگ کردم و اونها هم بلیط پرواز ساعت 8 شب ایلام را برام گرفتند . توی مسیر فرودگاه بودم که خواهرم تماس گرفت گفت باید منم باهات بیام از اون اصرار و از من انکار . بالاخره حریفم شد و منم مجبور شدم برای گرفتن یه جای دیگه با بچه های فرودگاه هماهنگ کنم . خلاصه با کلی ترافیک و بدبختی رسیدم فرودگاه .
با خواهرم از گیت های مهرآباد گذشتیم تا رسیدیم به هواپیمای ایلام . جامون جلو بود . تا آماده شدن هواپیما برای پرواز، رفتم به قسمت انتهایی هواپیما تا یه زنگ به بیمارستان ایلام بزنم و سراغ مادرم را بگیرم با کلی بدبختی و گرفتن شماره های مختلف بالاخره موفق شدم با یکی از پرستارهای بخش اورژانس صحبت کنم ازش پرسیم ببخشید: خانوم کبری جهانگیری اونجا بسترین ؟ گفت: " بله شما نسبتی باهاشون دارید "؟ با شنیدن این جمله انگار آب سرد روم ریختند با لکنت زبون گفتم خانوم مگه براشون اتفاقی افتاده ؟ گفت بله تسلیت میگم
زمین و زمان دور سرم چرخید توی حال خودم نبودم دوست داشتم که همه اینا خواب باشه و یکی با صدای بلند منو از این خواب نحس بیدار کنه ولی همش راست بود و داشت اتفاق میافتاد ....
مادرم را روز مادر بدرقه کردیم تا به دیدار معبودش بره ....
غزل مادر و روز وداع
http://www.shereno.com/4208/6087/51680.html
ﮐﺎروان رﻓﺖ و ﻣﻦ ﻣﺎﻧﺪم
ﭼﺸﻢ در راه رﻓﺘﻪ اش دادم
ﻟﺤﻈﻪ آﺧﺮﯾﻦ وداع ﺟﺎﻧﮑﺎھﺶ
ﺗﺎ اﺑﺪ زﺧﻢ ﻏﻢ ز دﯾﺪارش
ﭼﻪ وداﻋﯽ ﭼﻪ درد ﺟﺎﻧﮑﺎھﯽ
ﭼﻪ ﺳﻔﺮ ﮐﺮدن مصفایی
ﮐﺎروان رﻓﺖ و ﻣﻦ ﺷﺪم ﺗﻨﮫﺎ
اﺷﮏ و ﭼﺸمی که ﻣﺎﻧﺪه شد بر جا
ﮐﺮﺑﻼ رﻓﺖ و ﺣﺞ ﮐﺒﺮی ﮐﺮد
ﺳﻌﯽ ﺧﻮد در ﺻﻔﺎی زھﺮا ﮐﺮد
او ﺑﻪ ﯾﮏ ﺑﺎره آﺳﻤﺎﻧﯽ ﺷﺪ
ﯾﺎ ﺣﺴﯿﻦ ﮔﻔﺖ و ﺟﺎوداﻧﯽ ﺷﺪ
روز وﺻﻠﺶ ﮐﻤﺎل ﻋﺮﻓﺎﻧﯽ
در ﺗﻤﻨﺎی وﺻﻞ روﺣﺎﻧﯽ
ﭼﻪ وﺻﺎﻟﯽ ﭼﻪ اوج زﯾﺒﺎﺋﯽ
ﺑﯿﻦ ﺳﺮاﻧﺠﺎم ﻋﻤﺮ ﺷﯿﺪاﺋﯽ
ﻣﺎدرم رﻓﺖ و واﻻ ﺷﺪ
ﺣﺮﻣﺘﺶ از ﺣﺴﯿﻦ و زھﺮا ﺷﺪ
ﭼﻪ ﺧﻮش آن ﻣﻮﺳﻤﯽ ﮐﻪ ﺻﺒﺢ اﻣﯿﺪ
از ﻗﻔﺎی اﻓﻖ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺗﺎﺑﯿﺪ
روز ھﺠﺮی ﮐﻪ ﻃﯽ ﺷﻮد آﺧﺮ
ﻣﯿﺰﺑﺎن ﭘﺴﺮ ﺷﻮد ﻣﺎدر
♥♥♥ دختر و پسر ♥♥♥...ما را در سایت ♥♥♥ دختر و پسر ♥♥♥ دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: هستی
بازدید: 124