چشم هاي تشنگان بر آسيابان مانده است
زندگي در سنگسار شيشه و آئينه شد
حدّ او با ما ستيز و با جنابان مانده است
شهر از فرهاد و شيرين، خالي از ليلا شده
يوسف اينجا مشتري دارد ؟! نه ارزان مانده است
خاك بر آئينه يا چشمانمان تاريك بود
باز خاك غربتت بر طاق ايوان مانده است
يك عصا بر رود دلها، پرده از دريا درد
مور اينجا در تكاپو با سليمان مانده است
ما را در سایت ♥♥♥ دختر و پسر ♥♥♥ دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: هستی
بازدید: 136