تا كي برسد لحظه باراني ديدار
دستم تهي از فلسفه يا سفسطه اما
با آينه در دست دَوَم بر سر بازار
يك يوسف و يك شهر زليخاي پريشان
كافي است كه نامم بشود زال خريدار
تقدير مرا بسته به يك رود هياهو
اينگونه من آزادم و آزاد گرفتار
هر چند كه پژمرده و هر چند گرفتار
باشد همه قربانيت، انگار نه انگار
تا لحظه ي ديدار تو يك خط موازي است
خورشيد غزل از دل مهتاب پديدار
♥♥♥ دختر و پسر ♥♥♥...ما را در سایت ♥♥♥ دختر و پسر ♥♥♥ دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: هستی
بازدید: 138