پنج شهید گمنام

خیلی حس خوبی بود.
با خودم می گفتم حداقل خوبه که اینجام.با این که دوست داشتم شلمچه باشم
اما کنار قبر اون پنج شهید هم انگار همون حس رو داشتم
قبرشون رو با گلاب شستن.چفیه ام رو کشیدم رو قبرشون.
هنوز چادر و چفیه ای که سرم بود بوی گلاب میده.
خیلی شلوغ بود.مردا رو قبر ها گل گذاشتن و ما خانوم ها هم گلا رو رو قبراشون پرپر کردیم
داشتم بر می گشتم رفتم و چند تا گلبرگ از رو قبرشون برداشتم
و گذاشتم لای چفیه ام.

چفیه ام یادگاری از سفر راهیان نوره
یاد چند ماه پیش افتادم که از طرف مدرسه رفتیم جنوب...
خیلی عالی بود.یاد اونجا که می افتم دلم تنگ می شه بعد از حدود 7 .8 سال شهدا دعوتم کردن
رفتیم شرهانی.فتح المبین و هویزه
شب آخر بدترین شبی بود که اونجا بودیم.برامون تو حسینیه پادگان شهید کلهر چندتا کلیپ گذاشتن
از بس گریه کردیم حالمون بد شده بود.دلمون نمی خواست بریم.
فردا صبح که می خواستیم برگردیم.همه گریه می کردن.به زور بلندمون کردن که سوار اتوبوس بشیم.
اونجا یه حال و هوایی بود که هیچ کس نمی خواست از اونجا بره.
خلاصه دیروز یاد اونجا افتادم.کسایی که رفتن می دونن آدم چه حسی داره.
دعا کنید بازم بتونم برم.
پندار ما این است که ما مانده ایم و شهدا رفته اند
اما حقیقت آن است که زمان ما را با خود برده است و
شهدا مانده اند...
"شهید آوینی"
♥♥♥ دختر و پسر ♥♥♥...ما را در سایت ♥♥♥ دختر و پسر ♥♥♥ دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: هستی
بازدید: 135