سرباز های کچل دلتنگ

خرید بک لینک

من توی اتاقم هستم.هستم.واقعا هستم.دستم اینجاست.چشم هایم اینجا

هستند.سلول های مغزی ام را نور خورشیدی پر کرده است که زورکی خودش را

از لای حد فاصل بین پرده کرکره ای طوسی بسته و پایین کشیده توی اتاقم جا

کرده.و روی هر چهار دیوار اتاقم ، میله هایی از نور ایجاد شده.و من از

لای تاریکی بین میله ها ،منتظر دیدن صحنه ی رد شدن سرباز کچلی هستم که

دلتنگ مادرش هست.منتظر هستم تا از جلوی سلول من رد شود تا برایش دست

تکان دهم و لبخند پیروز مندانه بزنم.اینکه آدم توی زندانی گیر بیفتد که

میله هایش از نور باشند نشانه ی خوبی ست.و سرباز های کچل دلتنگ را نگاه

میکنم که دلتنگ مادرشان هستند و تفنگ به دست ، توی تاریکی ، قدم میزنند

و به طرز احمقانه ای معتقدند کسی که توی زندان نور گیر افتاده باشد

...ممکن است به فرار فکر کند

:)

♥♥♥ دختر و پسر ♥♥♥...

ما را در سایت ♥♥♥ دختر و پسر ♥♥♥ دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: هستی بازدید: 171 تاريخ: 7 / 1 / 1392 ساعت: 4:56

صفحه بندی