دنیا خیلی بی شرف است.امروز فهمیدم .بدقول و موذی و فرصت طلب و بی رحم و فرومایه
تا قبل از کشفیاتم فکر میکردم اگر دنیا به من سختی میدهد ، لابد برای خودش دلیل دارد
ولی من ، امروز حدود ساعت چهارده فهمیدم دنیا یک گدای هشتاد و شش ساله ی لاغر و کوتاه قد است ، با موهای خاکستری و ریش های قهوه ایه روشن.و وقتی به تو قول میدهد که در ازای دریافت مقداری پول ، بار سنگین توی دستت را همینطور که با کمر خم شده ، کنارت راه میرود ، آرام آرام به مقصدت میرساند ،نباید به او اعتماد کنی.چون وقتی پول را گرفت ، دهان بی دندانش را به طرفین کش میدهد و این پا و آن پا میشود و پا به فرار میگذارد
از شما چه پنهان ، وقتی این را فهمدیم خیلی شاکی شدم
اینکه از پس یک پیرمرد هشتاد و شش ساله ی لاغر و قد کوتاه بر نیامدم.برنیامدم.بله.برنیامدم
بعد شاکی بودنم برطرف شد.رفتم و پاتوق پیر مرد را پیدا کردم و کتابهایم را ، مجموعه ی کتاب هایم را ، محکم کوبیدم توی سرش.و وقتی داشت تلو تلو میخورد و تصمیم میگرفت که چه فحشی بدهد ، جیب هایش را گشتم و پولم را برداشتم.و همینطور بار سنگینم را ، که زیر چند پتوی سرباز خانه پنهان کرده بود
خب این نوشته های بالا همش تمثیل بود.در واقع منظورم این است که من پی به بی ارزشی دنیا و ارزش مند بودن زندگی و این صحبت ها بردم.حقیقت امر این بود که من چند روز از بهترین روز های زندگی ام را با توهم ام اس حرام کردم.سرگیجه و ضعف و این صحبت ها.بعد رفتم سرچ کردم که علائم دقیق ام اس چیست.هرکدام را که میخواندم ، میگفتم "خب من که اینو ندارم....ئه...اینو دارم...اینو ندارم...اینم که اصن هیچی....آره اینم دارم من
بعد یک هو به خودم آمدم و دیدم از یک سرگیجه ، حالا گیرم شدید ، چه ساختم!!بعد از خواندن علائم ام اس چند دقیقه بعدش همه شان به صورت خیلی خیلی خیلی خفیف در من بروز میکرد و بعد از بین میرفت.
حال خیلی بدی داشتم و به این فکر میکردم که بعد از من چه بلایی سر کتابهایم میآید.شاید آن ها را دور بیندازند.شاید بدهندشان به مستحق.شاید هم نگهشان دارند و هر از چند گاهی یک عزیز، میآید و با بغض روی کتابهایم دست میکشد.بعد یکی از کتاب ها را برمیدارد تا به یاد من اشک بریزد و صفحات کتاب را بو بکشد و خلاصه گند بزند به کتاب با آب دماغش.بعد همنجوری که دارد به یاد من اشک میریزد ، یکی از پاراگراف های کتاب او را جذب میکند و مینشیند به خواندن و کلا من را یادش میرود.
:)))
بعد تصمیم گرفتم تا زمانی که نمرده ام ، هیچ اقدامی مبنی بر مردن انجام ندهم.یعنی قسمت انگار نه انگار مغزم را فعال کنم و خوش باشم
بعد(بعد و زهر مار !!!!) به این نتیجه رسیدم که واقعا خبری نیست و بی خودی دارم خودم را آزار میدهم.قیافه ی یک آدم که هیچیش نیست را به خودم گرفتم . خودم را توی اسپانیا تصور کردم در حالی که یک پیراهن هاوایی نیمه بلند به تن دارم و یک گلاه گنده ی سفید بر سر.با یک پر بنفش.و موهایم را رنگ قهوه ای زده ام و به عنوان یک تماشاچی با تیپ خزوخیل و متعهد مسابقات گاو بازی ، دارم جیغغغغغغغغ میکشم
آنفدر توی خیال جججججیغ کشیدم تا همه ی انرژی ام هدر رفت.چ مثبت چ منفی.بعد سرم را که برگرداندم دیدم یک پیرمرد هشتاد و شش ساله ی کوتاه قد و لاغر ، با موهای خاکستری و ریش قهوه ای روشن کنارم نشسته بود و پاپ کورن تعارفم میکرد.و میخندید.با دهان بی دندانش
♥♥♥ دختر و پسر ♥♥♥...ما را در سایت ♥♥♥ دختر و پسر ♥♥♥ دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: هستی
بازدید: 172