<no title>

خرید بک لینک

در را میبندم و ت ت ت ت تترق صدا میدهد . خیالم راحت میشود که دوباره حریمم امن شده و غیر از من و مشتقات من کسی توی این اتمسفرِ محدود نیست.بگذریم که گاهی بازی درمیآورد . بسته نمیشود و انگار که دلش نمیخو.اهد من نفس راحتی بکشم و تنها باشم .چش ندارد ببیند من حریم امن داشته باشم..کور خوانده.من سرسختی میکنم . مثل آدمی که میخواهد خودش را به زور وارد جایی کند ، تنم را رویش فشار میدهم و طرف خسته میشود و کنار میرود و بسته میشود.و همه جا امن میشود

فکر های زندانی و پنهان از چشم نامحرم ، با خیال راحت از توی سرم بیرون میپرند و توی اتاق راه میروند.به وسایلم دست میزنند . کتابهایم را جابه جا میکنند . پرده را تکان تکان میدهند و برگه های ریز را توی هوا پخش میکنند . شعله ی بخاری را زیاد میکنند و با موزیکِ توی گوشم ، میرقصند و جینگولک بازی درمیآوردند.فکر های افسرده ام هم روی تخت نشسته اند و بعضی هاشان همدیگر را بغل کرده اند و های های میگریند و بعضی هاشان گوشه ی اتاقند و به یک نقطه خیر شده اند.فکر های عصبانی هم با هم گلاویز شده اند و ای وای. . . یکدیگر را خواهند کشت. خودم را توی هف هشت سالگی میبینم که گریه میکنم و منتظر بابا ایستاده ام.بلند میشوم بروم بغلش کنم که خود سی ساله ام را میبینم که لبخند میزند و . چشمانم به دستهایش - یم میافتد که توی دست کسی است.جرات ندارم از آن ساعد مردانه و آستین بالازده ی مشکی بالاتر را نگاه کنم .نمیدانم طرف کیست و نمیخواهم که بدانم کیست.نگاهم را میدزدم و میروم سراغ خود هف هشت ساله ، که خود هیفده ساله جلویم سبز میشود با چشمهای قرمز و صورت رنگ پریده.معترض و خسته و بی طاقت.خود شانزده ساله ام با چشمهای مغرور و طلبکار جوری به من خیره شده که انگار نوکر خانه زادش هستم.خود چهارد ساله ام روی زمین نشسته و دارد از خنده ریسه میرود.کنار دستش خود سیزده و دوازده ساله ام هم نسشته اند و گاهی به صورت مستقل ریسه میروند و گاهی به صورت هماهنگ و گروهی.خود یازده و ده و نه و هشت و هفت و شیش و پنج و چهار و سه و دو ساله ام هم با چشمان باز و متعجب به بقیه خیره شده اند و گاهی به من زل میزنند تا برایشان توضیح دهم که این چ بلبشویی ست

سرم را تند تند تکان میدهم و همه شان ساکت میشوند وبه من چشنگاه میکنند.چشمانم را پایین میاندازم و همراه با یک نفس نسبتا عمیق میگویم بسه!.با همان چشمهای پایین انداخته در اتاق را باز میکنم. یکی یکی از در اتاق بیرون میروند. مطیع وبی خیال

♥♥♥ دختر و پسر ♥♥♥...

ما را در سایت ♥♥♥ دختر و پسر ♥♥♥ دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: هستی بازدید: 159 تاريخ: 7 / 1 / 1392 ساعت: 4:56

صفحه بندی