سلام وسلام وصد سلام وهزاران سلام بر همگی
این وبلاگم وهیچ آشنایی نداره ونمیخوام به کسی بدم که راخت بتونم حرفای دلم که چندین ساله تودلم تلانبار شده روبنویسم بلکه کمی ازفشار روحی کمترشه
تصمیم دارم همه جی روبنویسم از تولد تا الان
پدرومادرم دخترعمه پسردایی هستن پدرم ۵خواهرو۲برادرداره بابام بجه بزرگس وپدرش رودرسن۱۲سالگی ازدست دادومادرش هم یکی دوسال بعدازدست دادمادرم هم ۲خواهرو۲برادرداره پدرش رودوازده سیزده سال پیش ازدست دادوحواهربزرگش هم یک سال ونیمه فوت کرده
من هم ۵ خواهردارم من بحه سومی هستم سه تا از خواهرام ازدواج کردن بزرگه ۲بچه یه پسر یه دختر داره دومی یه پسرسومی هم بچه نداره تازه میحواد اقدام کنه
همون طور که گفتم من بچه سومی هستم موقع تولدشکاف کام داشتم تا به حال سه بار زیرتیغ جراحی رفتم ومتاسفانه با سه بار عمل کردن بازتکلم خوب نیست تودماغیه اکثرامتوجه حرفام نمیشن وازاین موضوع خیلی عذاب میکشم این هم به کنارقدم هم زیادازحدکوتاهه
از۶سالگی رفتم مدرسه آحرین مدرکم تحصیلیم هم فوق دیپلمه ودیگه ادامه ندادم البته ناگفته نماند دوست دارم ادامه بدم اما همه چی دست به دست داده ونشد که ادامه بدم
سه سالم که بودمهمان داشتیم بابایی میوه اوده بود مامانی هم شسته بودش گذاشته بودتوحیاط خلوت چون من سیب برمیداشتم یه گازمیزدم میذاشتم سرجاش دوباره برمیگشتم یکی دیگه برمیداشتم خلاصه مامانی برنج روتوخیاط حلوت پالوند من هم میحواستم بازسیب سیب بردارم پاگذاشتم توحیاط خلوت ولیزحوردن و سوختن همانا
این قدردوست دارم دستم روعمل کنم ودستم صاف شه
پدربزرگم که فوت کردمادر بزرگم هم اومد خونه ما واسه زندگی متاسفانه آلزایمرشدیدداره به طرزفخیع اذیت میکنه بدخورکم خوابی دارم عصبی میشم بیشتروقتهادری وری میگم به فک وفامیلاش وتک وطایفش اما بعدش پشیمون میشم اکثرامیگن ثواب میبری کاراش رومیکنی اماچه ثوابی چه کشکی به خای ثواب بدترین گناه رومیکنم چون عصبی که میشم داد میزنم غر میزنم سرش
دیگه عموم بزرگه دوسال کمتر بیگناه بازداشت شدتا حکم تبریش صادر شد وای اگه بدونیدچه غوغایی شدخونمون قابل بیان نیست هرچه بخوامم تعریف کنم هیچکس نمیتونه احساسم رودرک کنه دوسال هم زن وبچه اش با ما بودن حدا رو شکر ختم به خیرشد شاید حکمتی توش بود چون روابط بهتر شد {دوبرادر}
حسته ام واقعا حسته ام ازلحاظ روحی جسمی فکری اعصاب وروان همه چی همه چی حتی مریض شدم دارم دنبال دکترمیگردم بیشتر وقتها مغزم هنگ میکنه زبونم قفل میشه حرف زدن یادم میره حرف طرف رو نمیفهمم بد تعطیلات میرم دکتر اعصاب وروان چون اذیت شدم البته یه باررفتم ئکترمغرواعصاب آزمایش کامل ام ای آرونوارمغزنوشت همه رو انجام دادم که همه چی نرمال بود کاری نکرد واسم امیدوارم دکتر اعصاب وروان بتونه مشکلم رو حل کنه
جالبه این وبلاگ خودمه اما جوری نوشتم که واسه کسیه ومخاطب داره حودم عمدا اینطوری مینویسم که مثل دردودل باشه با کسی بلکه آروم شم
نمیدونم حداچقدردیگه میحوادامتحان کنه واقعا دیگه بریدم ونمیکشم اگه ازحدا واون دنیا نمیترسیدم تا حالا صد بار خودم روراحت کرده بودم
خوب دیگه تقریبا تاحدودی همه چی رو نوشتم چیزدیگه ای یادم نمیاد
میخوام فال حافظ بگیرم یه فاتحه بخون
تعبیر:
بایددانست که برای زدودن مایه های اندوه بایددرون رااز تاریکی ها سترد ودنیا طلبی راترک کرد.بر همت وخواهندگی افزود وشکیبا بود. آن زمان است که می توان به کمال دست یافت.
بای
♥♥♥ دختر و پسر ♥♥♥...ما را در سایت ♥♥♥ دختر و پسر ♥♥♥ دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: هستی
بازدید: 153