دیشب تا ساعت 4 صبح بالا سر پیکاسو بیدار موندم بدجوری نگرانش بودم نگران سرفه هاش ،تعریق ناگهانیش خلاصه شیطون ملعون نذاشت بخوابم یه کم با خدا درددل کردم خیلی شرمنده خدا هستم موقع ناراحتی یادش میفتم خدا جون من رو ببخش کمک کن همیشه به یادت باشم.
امروز دوجا دعوت شدیم نه به روزهای دیگه آرزو به دل یه نفر یه زنگ بزنه نه به امروز اول خواهرم زنگ زده بود بعد جاری خوب مسلما خواهر ساعت 9زنگ زده بود و جاری ساعت 11 ما رفتیم خونه خواهر بزرگه بعدش هم کلی جدول حل کردیم و بعد غروب رفتیم خونه پدر شوهر و شب هم خونه همسایه قدیمیون روضه به مناسبت ایام فاطمیه بود رفتیم شام خوردیم که خیلی هم خوشمزه بود و بعد رفتیم خونه پسر آبجی بزرگه و الان هم خونه ایم بچه ها خوابند و من همسر بیدار یم خدایا شکرت که از شر کار بیرون خلاص شدم.
♥♥♥ دختر و پسر ♥♥♥...ما را در سایت ♥♥♥ دختر و پسر ♥♥♥ دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: هستی
بازدید: 150