
خلاصه ما عصبانی بلند شدیم یه جیغ درحد ده ریشتر کشیدیم
که ستونهای خونه لرزیدند و بعد همه ساکت شدن
دولی شاید دو دقیقه دوباره همون سروصداها و دعواها شروع شد من هم مثل پلنگ زخمی بلند شدم بعد یه دعوای حسابی و گوشمالی بچه ها که خیلی هم دلم براشون سوخت رفتم چایی خوردم سر دردم بهتر شد بعد باباشون اومد ناهار خورد منم لباس زمستونیها و اونهای که کوچیک شده بودند جدا کردم گذاشتم بالای کمد دیواری ،بعد خواهرم زنگید بریم فروشگاه بهاره شهر مجاور ما هم الفرار از خونه رفتیم و چیز خاصی نخریدم یه مشت خوردنی و غروب برگشتیم امروز بالاخره آیینه کنسولمون رسید و پدرم هم در اومد الان تو اتاقم نشستم از اینکه برم دلم گرفته ولی خوب سلامتیم مهمتر از کارمه خدا بزرگه انشاءالله استراحت کردم برمیگردم.
ما را در سایت ♥♥♥ دختر و پسر ♥♥♥ دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: هستی
بازدید: 187