
نویسنده:samira-mis
قسمتی از این رمان زیبا:
--به چي نگاه ميکني؟؟؟از من ناراحتي شهروز؟
--از چي بايد ناراحت باشم؟
--از حرفهايي که زدم ناراحت شدي؟من قصد بدي نداشتم!
-شهروز که در واقع اصلا به اين موضوع فکر نميکرد موقعيت و مناسب ديد تا فکرهايي که اين چند روز تو
سرش بود و با مي گل در ميون بزاره....
--مي گل ميتونيم با هم منطقي و بدون در نظر گرفتن هيچ احساسي حرف بزنيم؟
-مي گل با استرس و ترس گفت:چيزي شده؟
-شهروز از جاش بلند شد و دستش و دراز کرد به سمت مي گل و گفت پاشو بريم اونور تو اين صدا
نميشه!
-بعد از اينکه مي گل از جاش بلند شد دستش و رها کرد و باز دو سه قدم جلوتر حرکت کرد...مي گل
خوب ميتونست درک کنه اين کار اعتراضي هستش به حرفهاي اون شبش!
بدون اعتراض دنبال شهروز رفت...به در خروجي که رسيدن شهروز ايستاد...بايد دوباره روي شن ريزه ها
راه ميرفتن...دستش و به سمت مي گل دراز کرد و مي گل هم بي چون و چرا دستش و تو دست شهروز
گذاشت...مسير کوتاهي رو تا چاي خونه سنتي رفتن...روي تختي که جاي دنجي بود نشستن...شهروز
سفارش چاي و قليون داد و رو به مي گل گفت:ميدوني چيه مي گل؟من يه فکري داره مثل خوره
ميخوره...توي اين مدت من اول از تو خوشم اومد....کم کم احساسم عميق تر شد و حالا!!...حالا از ته
قلبم دوستت دارم...منتي سرت نيست...اما من خيلي تغيير کردم..از خيلي چيزها سعي کردم
بگذرم...به خيلي چيزها سعي کردم فکر نکنم....ولي چيزي که انکارش نميکنم اينه که من توي باورهام
عشق و دوست داشتن و جدا از رابطه جنسي نميدونم....
-اما...
-شهروز دستش و به نشونه اينکه چيزي نگو جلوي صورت مي گل گرفت و گفت:من نميگم من و تو اگر
همديگه رو دوست داريم پس حتما بايد با هم رابطه داشته باشيم...اما رابطه تا يه حدوديش عشق و
دوست داشتن و محکم ميکنه...بوسه ي اون شب من از روي هوس نبود....از روي عشق بود....
-باز مي گل خواست چيزي بگه که شهروز گفت:هيييسسس...صبر کن!!!فقط ميدوني مشکل
چيه؟؟؟مشکل اختلاف عقيده و تفاوت ديد ما نسبت به دوست داشتنه!!!اين چند روزه من خيلي فکر
کردم به اين که مشکل کار کجاست؟چرا بايد رابطه ما اينطوري باشه....تو تا يه حدي جلو مياي...يهو
ميزني همه چيز و خراب ميکني!!!و به يه نتيجه رسيدم...تو عشق نميخواي...تو پدر ميخواي مي گل!!تو
تا حدي ميزاري من بهت نزديک بشم که يه پدر به دخترش نزديک ميشه...از اون حد به بعد برات قابل درک
نيست...!!!اون روز وقتي توي باشگاه گفتي جاي پدرمي حرفت و به شوخي گرفتم...اما بايد درک ميکردم
تو اينقدر پاک و ساده هستي که تو هر کلمه ات يه صداقتي باشه!!!حالا الان...من موندم و يه عشق پاک
به دختري که عشق و مهر پدري ميخواد....ولي باشه....من حاضرم ترو در کنارم داشته باشم...اما نقش
پدرت و بازي کنم!!فقط ازت يه خواهش دارم...باور کن..از ته دلت باور کن و قسم ميخورم..به مرگ....
-.کمي مکث کرد دستش و چند بار روي لبهاش کشيد..همون کاري که هر وقت عصبي بود ميکرد ...کمي
اروم شد و باز ادامه داد!
--دوست ندارم مرگ تورو قسم ميخورم..اما ميخورم که باور کني....به مرگ خودت به مرگ خودم هيچ
کودوم از تماسهايي که من با تو داشتم چه بوسه بوده چه دستت و گرفتم چه تو بغلم کشيدمت...هيچ
کودوم از روي هوس نبود...هيچ کودوم مي گل...همشون سرشار از عشقي بوده که از جووني جمع شده
بود...بکر بکر بود...و هست....!!!
♥♥♥ دختر و پسر ♥♥♥...ما را در سایت ♥♥♥ دختر و پسر ♥♥♥ دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: هستی
بازدید: 300