تراوشات ذهن بیمار

خرید بک لینک
سلام....یه سلام خسته و دلگیر به همه شما دوستای نازنین

دلم گرفته دلتنگم...چرا؟؟؟؟؟ خب اگه می دونستم حالم بهتر می شد....

دلم می خواد برم خونه بابام و با خانوادم باشم....خدایا می شه؟؟؟؟؟؟؟؟؟

امروز روز اول ترم بود.....اوه خدا بازم دغدغه پنج شنبه ها و رفتن به کلاسا شروع شد....از دست بعضی از استادای نفهم حرص می خورم.....بی شعور که می گن استاد ج هست....به دکتری نیست که نفهمه....می بینه با یه بچه تو بغلم رفتم ارد می ده برو از اقای ل بپرس(یعنی الاغ زحمت نمی کشه خودش جواب بده می گه برو س3 طبقه بالا بپرس)

خدایا یه لطفی بکن و تا اردیبهشت ماه کار کارگاه کم باشه تا همسری راحت بتونه بمونه تا من برم کلاس و منت این نفهم ها رو نکشم....

کلی کار دارم ....خونه تکونی...خونه تکونی روحی....پاکسازی روانی....پاکسازی پوستی....تغییر قیافه و مدل موهام......تغییر دکوراسیون....

نمی دونم دارم چی می گم....بی خیال..... چرا دارم پست می زارم؟؟؟؟؟؟؟؟

این مریضی هم برام شده عین سرطان.....

مچ دو تا دستام 2 ماهه درد داره....اصلا کار سنگین نمی تونم بکنم...کوچکتریین فشاری= درد تا 1 روز

سردردای کلافه کننده....گز گز کردن دست و پام وقت و بی وقت.....

فکر می کنم افسرده شدم....

نمی خوام کسی بدونه.....ولی بی هدفم...بی ذوقم....کلا با همسرم سر ناسازگاری دارم...چند شبه با یه حرف بی معنی باهاش قهر می کنم و دو دقیقه بعد اصلا یادم نمی یاد سر چی ازش ناراحت شدم....

چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دلم یه سفر تنهایی می خواد....یه سفر 2 روزه بدون همسرم و ناز پسرم...کلا تنها....تو یه جای دور از دسترس دیگران...مثل یه روستای باصفا شمالی تو دل کوه.....

یه کلبه کوچولو....دو وز فقط من و خدای خودم باشیم....جز ذکر و دعا و توبه کاری دیگه ای نکنم...برای آرامشم قران بخونم و برای درک عظمتش پیاده تو جنگل بگردم.....

بی خیال....وقتی شدنی نیست چرا فکر کنم........

چرت و پرت نوشتم....


♥♥♥ دختر و پسر ♥♥♥...

ما را در سایت ♥♥♥ دختر و پسر ♥♥♥ دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: هستی بازدید: 180 تاريخ: 24 / 12 / 1391 ساعت: 0:18

صفحه بندی