
وقتـے که به دنیا اومدم صدایـے در گـــوشم طنین افـــکند و گفت: مـن تا آخـــرین لــحظه عمــرت با تـــو هستم ...
گـفتم تـــو کیستـے: گــفت من غـــمم...
پیش خود خیال کــــردم که غــــــم عروسکـے هست که من با اون بازے کنم...
اما الان که فکرشو مـے کنم می بینم من بازیچه اے هستم به دست غـــــم...
♥♥♥ دختر و پسر ♥♥♥...
ما را در سایت ♥♥♥ دختر و پسر ♥♥♥ دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: هستی
بازدید: 143